منو اصلی صفحه اصلی سایت موضوعات گالری عکس گالری عکس مردان گالری عکس زنان عکس فیلم و سریال | مطالب این بخش
متن آلبوم شب میلاد از امید !!!صبحانه سنگ، ثروت و عشق متن شعر آهنگ علی عبدالمالکی به نام دلممتن کامل اشعار آلبوم کنسل از مجید خراطها (2)متن کامل اشعار آلبوم کنسل از مجید خراطها (1)متن کامل اشعار آلبوم شانس از فرزاد فرزین (2)متن کامل اشعار آلبوم شانس از فرزاد فرزین (1)داستان الاغ و امیدمتن کامل اشعار آلبوم ژاکت از محسن چاوشی (2) متن کامل اشعار آلبوم ژاکت از محسن چاوشی (1)داستان : عشق در بیمارستاننامه پیرزن به خدا !متن شعر آهنگ سعید شهروز به نام از لج توداستان پسری که بدون هیچ زحمتی پول بدست میآورد اما چیزهای مهمتری را از دست میداد!یا حسین برادر عباس ...! «فرزاد حسنی»متن شعرهای منو از یاد ببر و تیک و تیک از بابک جهانبخشمتن شعر دریا از دیجی حامد هاکانمتن کامل اشعار آلبوم یکی بود یکی نبود از رضا صادقی (2)متن کامل اشعار آلبوم یکی بود یکی نبود از رضا صادقی (1)
ملاقات خدا با امیلی ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را
باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:
« امیلی عزیز،
عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم. با عشق، خدا» امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: « من، که چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط ۵ دلار و ۴۰ سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت: « خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ »
امیلی جواب داد:آ« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام. »
مرد گفت:آ« بسیار خوب خانم، متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.
همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: آ« آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید. » وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.
مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:
امیلی عزیز،
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم با عشق، خدا . . . تعداد نمایش ۲۹۲ بار ارسال شده در ۱۳۸۸/۱۲/۲۵ ۰۱:۴۰:۳۳
| Select Language جدیدترین محصولات
جستجو در سایت بازدید ها
|