همیشه ما معتادا را آدمهایی فرض میکنیم (بعضیها آدم هم فرضشون نمیکنن) که دیگه به جایی رسیدن که هیچگونه انسانیتی در جودشون نمونده اما اینها هم روزی مثل من و شمایی بودن که حالا از اینکه نگاهشون بکنیم حالمون به هم میخوره.
چند روز پیش داشتم دفتر روزنامه میرفتم شاهد صحنهای بودم که به ارزش دوستی پی بردم.
معتادی زیر تقاطع غیر همسطح ولایت افتاده بود که نای تکان خوردن نداشت. بهتره بگم یه جسد بود که فقط نفس میکشید. دیدم یه معتاد دیگهای که خودش اصلا حال و روز خوبی نداشت و با زحمت سرپا بود به سمتش آمد و کنارش نشست. اول از همه سیگاری روشن کرد و بین لبهای دوستش که زمین دراز کشیده بود گذاشت. بعد از اون شروع کرد اطرافشو از زباله و تیکه کارتنها پاک کرد. کفشهاشو روی هم جفت کرد و زیر سرش گذاشت.